قسه  

???????? خورشید خانم????????
خورشید خانم تنها بود،باخودش می گفت:اگر من هم مثل همه یادما یدونه ابجی یا داداش داشتم چیمیشد. خوب با اون بازی می کردم.....حصلم سر نمی رفت .................قسه
از. این قسه فهمیدیم که، خورشید ابجی یا داداش نداره.????????????????????????????
 
اثر فاطمه ۷ ساله زمستان ۹۷منبع: http://lotfannakhon.blogfa.com/

ادامه مطلب  

357  

پنج شنبه عقد داداش بود :)
یه مراسم عالی داشتیم خونه که کلی بهمون خوش گذشت.
وبم یه ساله شدا!
پارسال تاریخ عقد داداش از عروسی همسایه اینجا نوشته بودم. حتی یک درصد هم فکرشو میکردم سال بعد همون تاریخ جشن داداش باشه؟!!! اصلاااا!
آینده همینقدر غیرقابل تصوره.. نمیدونم سال بعد همین روز چی در انتظارمونه.. امیدوارم فقط و فقط خیر باشه... برای همه ان شاالله :)منبع: http://piadero.blogfa.com/

ادامه مطلب  

ترس  

امروز به حد مرگ ترسیدم و گریه کردم توی راه برگشت به خونه بودم که داداش بزرگه زنگ زد و گفت کجایی برام عجیب بود اما تاحالا چند بار اینکارو کرده بود باهام...اهمیت ندادم تا اینکه نزدیک خونه که شدم دوباره زنگ زد با یه چیزی تو دلم گفت یه چیزی این وسط درست نیست هودمو بااخرین سرعت به خونه رسوندم....چیزی که حدس میزدم درست بود مامانم حالش بد شده بود به شدت فشار رفته بود بالا داشتم دق میکردم...اینقدر ناراحت بودم که دلم میخواست های های گریه کنم سعی کردم اروم

ادامه مطلب  

میشه حرف بزنی  

- داداش غلط کردم. به خدا فکر نمیکردم اینطوری بشه. دیگه تکرار نمیشه قول میدم. باشه؟ میبخشی؟
+ باید ببخشم به نظرت؟
-خب آره ...یعنی نه ... خب...بابتش تنبیه شدم دیگه، نشدم ؟ . تحریم و جریمه رو هم‌که ردیف کردی برام تا چند وقت. بس نیست؟
+ تنبیه و جریمه شدی چون حقت بود پس حرفی نمیمونه . 
- آره حقم بود. چشمم کور، دندم نرم یاد بگیرم آدم باشم و حرف گوش بدم اما بسه خب. من که بقیشو قبول کردم اما حرف نزدنتو نمیتوم تحمل کنم. تو رو خدا این یکیو بیخیال شو داداش باشه؟؟ 
+ ..

ادامه مطلب  

خاطره خودم  

من با داداش و خواهرم زندگی میکنم. داداشم اسمش میثمه.مذهبیه ولی بدجور به تنبیه بدنی اعتقاد داره. خواهرم اسمش تمناست پشت کنکوریه منم میرم دبیرستان داداش من شبا دیر میاد خونه. راستی یادم رفت بگم مادربزرگمم پیش ماست تمنا چون امسالن نتونست رتبه خوبی بیاره و جای که میخواست قبول شه دوباره میخواد کنکور بده برای همین از صبح تا شب درگیر درسه مادربزرگمم یا تلویزیون نگاه میکنه یا نماز و تسبیح دیشب حوصلم سر رفته بود اینترنت بازی در میاورد اخرشم از خو

ادامه مطلب  

به سلامتی داداشم که دلیل دونه دونۀ نفسامه  

به سلامتی خواهرا
ولی داداش یه چیز دیگست
خواهر که داشته باشی یکی هست که اشکاتو پاک کنه
ولی داداش که داشته باشی
اشکی نمیریزی که کسی بخواد پاکش کنه
شاید خواهر غمخوار باشه
ولی داداش ینی تکیه گاه
درسته اگه همه دشمنت باشن خواهر رفیقته
ولی داداش که داشته باشی یه تنه میزنی به دل دشمنات
شاید خواهر نور تاریکیه شبهای تنهاییته
ولی داداش که داشته باشی شب تاری نداری که واسش دنبال نور باشی
#اسماعیلممنبع: http://nazgoledadash.blogfa.com/

ادامه مطلب  

با توام ...  

گفتم: _ من اگه مخترع می‌بودم، دستگاهی اختراع می‌کردم تا بتونه خاطره‌ها رو پاک کنه. اون‌وقت دکمه‌ی هر خاطره‌ای که اذیتم می‌کرد رو می‌زدم و زندگی‌م رو با خیال راحت ادامه می‌دادم. گفت:_ خاطره‌های من چی؟ اونا رو هم پاک می‌کردی؟گفتم:_ بدهاش رو آره. اصلا اگه قرار بود از هم جدا بشیم، همه ش رو پاک می‌کردم.گفت:_ اما من پاک‌شون نمی‌کردم. حرف‌های عاشقونه‌ت رو هزار بار توی گوشم دوره می‌کردم تا هزاربار دیگه عاشق‌ت بشم، که نتونم برم. اونایی‌م که د

ادامه مطلب  

با توام ...  

گفتم: _ من اگه مخترع می‌بودم، دستگاهی اختراع می‌کردم تا بتونه خاطره‌ها رو پاک کنه. اون‌وقت دکمه‌ی هر خاطره‌ای که اذیتم می‌کرد رو می‌زدم و زندگی‌م رو با خیال راحت ادامه می‌دادم. گفت:_ خاطره‌های من چی؟ اونا رو هم پاک می‌کردی؟گفتم:_ بدهاش رو آره. اصلا اگه قرار بود از هم جدا بشیم، همه ش رو پاک می‌کردم.گفت:_ اما من پاک‌شون نمی‌کردم. حرف‌های عاشقونه‌ت رو هزار بار توی گوشم دوره می‌کردم تا هزاربار دیگه عاشق‌ت بشم، که نتونم برم. اونایی‌م که د

ادامه مطلب  

ماه رمضان۹۷ ( ۹ خرداد)  

سیزدهمین روز ماه رمضان توفیق حاصل شد ک روزه بگیرم فقط از خدا خواستم که بهم نیرو بده تا بتونم روزه بگیرم. قرصا تموم نشده بود ولی بی خیال شدم و روزه گرفتم.
سحری فقط چندتا برگ کاهو و ی خیار خوردم و نماز خوندم و خوابیدم. چندباری بین روز بیدار شدم و مجدد خوابیدم ک همین بین متوجه شدم داداش اومده، باز خوابیدم تا ساعت ۱:۳۰ . خونه رو مرتب کردم و برا داداش ناهار آماده کردم غصه ام میگیره غذا نمیخوره.
نماز خوندم و رفتم آشپزخونه ک افطار بذارم خاله زنگ زد ک می

ادامه مطلب  

خاطره ی ملیکای عزیز  

یکبار خانوادگی رفتیم مسافرت یعنی من و داداشمو بابامو مامان اقو ما تو راه حرف داعش شد که اون موقه ها تازه امده بودند هی من بگو اون یکی بگو اون کوچولو بگو.. خلاصه اخر سر مامانم برگشت گفت دیگه از داعش صحبت نکنیم بعد برای اینکه حواس این کوچولوی ما رو پرت کنه گفت بیا درختا رو بشمر داداش مام گفت باش ما رو می گی اینطور ی چه بچه حرف گوش کنی شده چه زود گوش کرد چه زود خر شد بحرحال هرچی بود خان داداش ما برگشت سمت درختا و شروع به شموردن کرد اما چه شمردنی
یک د

ادامه مطلب  

خود زندگی  

 
وقتی واژه خاطره را می شنویم فکر می کنیم خاطرات باید اتفاقات خیلی جالب و متفاوتی باشند
اما من فکر می کنم کل زندگی خاطره است
هر روز برای فردا می تواند خاطره باشد.
خاطره قدم زدن در پارک 
         خاطره دیدن یک فیلم
              خاطره خواندن یک کتاب
نه اتفاقات عجیبی هستند نه متفاوت، آنها خود زندگی هستند که یادآوری شان ذهن را نوازش می دهد و ما بودنمان بیشتر احساس می کنیم.
 منبع: http://homechemistry.blogfa.com/

ادامه مطلب  

محض اطلاع ...  

 
خوبه بعضی از پسرا بدونن ک چرا دخترا بهشون میگن داداش! میگن داداش:یعنی زیاد
بهم نزدیک نشو میگن داداش:ک وقتی مزاحم پیدا کردن بتونن با
کمک داداشی ردش کنن. میگن داداش ک وقتی ناراحتن با یکی
حرف بزنن. میگن داداش ک وقتی میخوان لج یکیو در بیارن از
دادش کمک بگیرن. میگن داداش:ک گاهی چیزایی ک نمیدونن
ازشون یاد بگیرن میگن داداش:یعنی من نمیخوام دوست پسر
داشته باشم بیخیال من شو. میگن داداش:ک هم باهات حرف بزنن
هم از هر پیشنهاد ناراحت کننده ای در امان با

ادامه مطلب  

چرشنبه  

تازه بابا برای دختر کوچکش لباس عید خریده بود ،روز سه شنبه بود ودخترک خیلی دلش می خواست زودتر خورشید غروب کنه واو به همرا اهل خانه آتش چرشنبه روشن کنند واو ازروی آتش به پره  حال و هوای عجیبی داشت، داداش احسان ترقه گرفته و داداش محسن برای خواهرش فشفشه گرفته بود همین که خورشید غروب کرد همه بچه های کوچه و محله آتش روشن کردند، دخترک چشم آبی هم به همراه خانواده در حیاط کوچک خانه شان آتش روشن کردند، داداشها مواجب خواهر کوچولو بودند که خدای ناکرده

ادامه مطلب  

 

به شدت دلم برای سحرای مجردی تنگ شد..خوابالو بودنامونحرص مامانو درآوردنکل کل و گاهی بزن بزنامون با داداش کوچیکهوساطتای باباخنده هامونآواز خوندن داداش کوچیکه وسط دعای سحر و فحش دادنِ من که چقد صدات مزخرفه...یادش بخیر..دلم تنگ شد براشون..چهارمین سالیه که دیگه ماه رمضونا پیششون نیستم ..????منبع: http://gh00r.blogfa.com/

ادامه مطلب  

حرفای خاله زنک  

من حرفای خاله زنک و شکایت کسی رو تا جایی که یادم بیاد به کسی نکردم  نه به A نه به جــ و حتی نه به صمیمی ترین وحتی تو وبلاگم یادم نمیاد اینکارو کرده باشم ولی باید بگم امشب خیلی ناراحتم و شبهای دیگه ای که ناراحت بودم و اینجا خواستم بنویسم و ننوشتم بخاطر اینکه عادت نکنم به اینکاری که اصلا نمیپسندمش ولی ایندفه مینویسم بخاطر اینکه واقعا یه جورایایی گیجم و  هیچوقت با همچین آدمی تو زندگیم روبرو نشده بودم... و این واقعا داره منو کلافه میکنه ،کلافه میک

ادامه مطلب  

155  

زیاد پیچیده نیست موضوع از این قراره:
دو تا داداش عاشق ی دختر میشن دختره هم عاشق داداش اولی میشه ی مدت باهمن
بعد دختر به صورت خیلی اتفاقی عاشق داداش دومی میشه و اولی رو ول میکنه
از قضا خواهر این دختره هم زنِ پدر این دوتا داداش َست
حالا از این ور هم خواهر این پسرا عاشق معشوقه ی زن پدرشه
معشوقه ی خواهر این دختره هم شوهر خواهر این پسراست و الی عاخر
.
.
گفتم زیاد پیچیده نیست 
حالا من موندم تو خلاقیت کارگردان به خودا
خیانت های همیشگی با اندکی کلید اس

ادامه مطلب  

تبریک تولد انا به رهام  

سلام عزیزای دلم:
انا هستم یه ماکانی سرسخت عاشقوتونم
امروز تولده تولد یکی از بهترین عشقای دنیا
تولد یه خواننده خوش صدا
تولد یه مرد خوشتیپ
تولد یه خواننده بیست و هفت ساله
تولد بهترین داداش دنیا 
تولد داداش بزرگ امیر جون
تولد داداش بزرگ خودم
تولد کسی که بیشتر از اون چیزی که فکر کنه دوسش دارم اره همونی که داداشمه
بهترین خواننده پاپ 
واماااااا اسمش:
یکم برو پایین
۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۱۰
عصبانی نشو یکم صبر کن
۱۱
۱۲
۱۳
۱۴
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۲۰
یکم دیگه تحمل کن

ادامه مطلب  

جریانات امروز  

کلا این داداش کوچیکه ی من سوژه س ..
حالا میگم کوچیک خیال نکنید ۱۵ ۱۶ سالشه ها .. خیر 
بزار حساب کنم .. بله ۲۸ مهر ۹۷ چهل و سه سالِ تمامش میشه 
داداش بزرگه راهیِ مشهد بود مام گفتیم بریم از راه آهن راشون بندازیم و قبل سفر ببینیمشون .. 
همچین قشنگُ از اونورم دلتنگ راهی شدیم .. 
حالا اینجا رو ببین که برادرِ ما که چهارصد و شصت دفعه به قول خودش از داخلِ شهر رفته راه‌آهن، ما رو که میبینه فیلش یادِ هندستون می‌کنه که با این نرم افزارهای مسیریاب بره .. 
یکی ن

ادامه مطلب  

خاطره های یک‌نفره  

خاطره هایی هست که فقط و فقط خودت زندگی‌شان کردی... کسی شاهدت نبوده... کسی از دور مراقبت نبوده، کسی حتی خبر نداشته و برای کسی هم تعریف نکردی... از لحاظ اختصاصی بودنشون به خودت خوبه... بکر و تنهان... چند تا از این خاطره ها داشتم... مثل بلال خوردن تو پارک ملت اون‌روز که از دکتر برمی‌گشتم که بلالی پارک وقتی دید اشک از چشمام همینجوری پایین میاد بدو دوید دنبالم و بلال داد دستم... که خواستم پولشو بدم نگرفت... اون نشونه ی زندگی و مهربونی بود اون‌روز...تعریف ن

ادامه مطلب  

رضا یزدانی، برزخ  

تو جا زدی تو عشق و من تنهامباید تمام راهو برگردمتو از گذشته خاطره داریمن با گذشته زندگی کردم
تنها تر از آغاز این برزختنها تر از وقتی شروع کردیمپایان این رابطه غمگین بودما اشتباهی آرزو کردیم
از وقتی فهمیدم کم آوردیبغض م شکست و عشق یادم رفتدلتنگی دنیای منو پر کرددلخوشی هامو مفت دادم رفت
دلواپس تنهاییام بودیاین مشکل و با اشک حل کردمآغوش خالیم خونه رو ترسوندخاطره هامو جات بغل کردم
تو جا زدی تو عشق و من تنهامباید تمام راهو برگردمتو از گذشته خاط

ادامه مطلب  

رضا یزدانی، برزخ  

تو جا زدی تو عشق و من تنهامباید تمام راهو برگردمتو از گذشته خاطره داریمن با گذشته زندگی کردم
تنها تر از آغاز این برزختنها تر از وقتی شروع کردیمپایان این رابطه غمگین بودما اشتباهی آرزو کردیم
از وقتی فهمیدم کم آوردیبغض م شکست و عشق یادم رفتدلتنگی دنیای منو پر کرددلخوشی هامو مفت دادم رفت
دلواپس تنهاییام بودیاین مشکل و با اشک حل کردمآغوش خالیم خونه رو ترسوندخاطره هامو جات بغل کردم
تو جا زدی تو عشق و من تنهامباید تمام راهو برگردمتو از گذشته خاط

ادامه مطلب  

57. بار دیگر، شهری که ...  

شهری که در آن زندگی میکنم را دوست ندارم. قلبم برایش نمیتپد. فکر میکنم آدم باید قلبش برای شهرش بتپد. توی خیابان هایش خاطره داشته باشد. اینجا شهر بی خاطره من است. هیچ چیزی را یادم نمی آورد. انگار هیچ وقت اینجا نبوده ام. راستش خودم را مهمان موقت میدانم. غیر از این باشد دلم میگیرد. دیروز اما فکر کردم شاید هیچ وقت فرصت ندادم خودش را به من بشناساند. فکر کردم شاید میشود دوستش داشت. شاید کوتاهی از من باشد. تصمیم گرفتم آشتی کنم. نگاهم به نیمه ی پر لیوان باش

ادامه مطلب  

تولد کرگدن بنفش  

قصد کردم بنویسم!
روزمرگی ها ، نوشته ، سروده ، خاطره یا هر چیز دیگری که
قابلیت ثبت در دفتر خاطره ای دیجیتال را دارد ولی ممکن است در خاطرم گم شود .
امیدوارم در اینجا همیشه بنویسم تا هم محل ثبتی باشد بر خاطرات و
هم مکانی برای اشتراک کلام با دوستان به سبک روزهای نوجوانی:)
12 / 3 / 1397منبع: http://purplerhino.blogfa.com/

ادامه مطلب  

 

من بشدت خوابم میومد و داشتم گوجه سبزا رو میشستم، مامان تو اتاقش بود، تلفنش زنگ خورد، حسم گفت اینی ک زنگ زده خبر فوت مادربزرگمو داده ، مامان باحالت پریشون و گریون بابارو بیدار کرد گفت بدو حال مامانم بده، انقدر دست و پاشو گم کرده بود ک نمیدونست حتی چی تنش کنه . بلافاصله شربت گلاب زعفرون درست کردم براش ، میدونستم وقتی میره بیمارستان خبرای خوبی در راه نیست براش. مامان ک رفت منم رفتم حمام دوش بگیرم، به عادت همیشگی اسپیکر وایرلسمم تو حمام داشت موز

ادامه مطلب  

زندگی  

روزها باتمامی اتفاقات خوب وبدشان میگذرند
اتفاقاتی که از آنها فقط خاطره ای باقی می ماند
خاطره هایی که گاه خوبند وگاه بد
گاهی اوقات مابافکر کردن به خاطره ای تلخ که  به یاد می آوریم دلمان می خواهد که به آن وقت باز گردیم
گاهی اوقات می گوییم کاش می شد برگشت و آن راشیرین کرد
امااگر برگردیم هیچ گاه خاطره هاباهمه ی تلخی شان شیرین نمی شدند
آریزندگی مجموعهای ازاتفاقات وخاطره هاستمنبع: http://farnaz1382gh.blogfa.com/

ادامه مطلب  

دوستت دارم خاطره ها  

خیلی وقتها تصمیم گرفتم بیام و مثل گذشته بنویسم ، مثل سالهای گذشته که وبلاگ خاطره ها اینجوری خاک نگرفته بود ، خیلی وقتها به خودم گفتم ترانه بنویس بازم حرفهای دلتو بنویس بازم غم ها و شادی هاتو بنویس بازم با دخترات خاطره حرف بزن بازم دست رو موهای خاطره ات بکش و آرام کنار گوشش زمزمه کن بازم خاطرات ترانه برای خاطره تعریف کن بگو و حرف بزن ، چه شبهایی که قسم خوردم فردا اول صبح بیام و خاطره بغل کنم صورتشو ببوسم و بگم عزیز ترانه ببخش که این همه تنهات گ

ادامه مطلب  

سبز کم رنگ یا پررنگ  

دوست دارم بنویسم، اما نمی دونم چی بگم
از مهمونی داداش که خوب گدشت بگم
یا ازاومدن داداش وسطی با خانوادش اونم کاملا  بدون برنامه به شهر ما و رفتن به ی بهشت واقعی، اولین بار که اینجارو می دیدم تو این شش سالی که تو این شهر ساکنم دشت وسیع و سبز،گندمزارایی که با باد تکون می خورد و رنگ سبزش تیره و روشن می شد،عاااالی بود می تونستم مدت ها بشینم دشت ببینم.جالب اینکه ی نفر نفرم نبود خودمون بودیم خودمون
کلی هم چای و سبزی کوهی چیدیم.
 
امروزمم هیچ کار مفیدی

ادامه مطلب  

تو که میدونی من چقدر بد عادتم  

داداش مرتضی یه چیزی بهت بگم؟ تو که رفتی دیگه هیچکس منو توی خونه درک نمیکنه، همه به فکر خودشونن، مامانمم که به فکر پسر بزرگ و عروسشه، یجورایی فقط تو بودی که منو درک میکردی، مرتضی دلم بدجوری هواتو کردی، مرتضی من تو رو میخوام، میخوام بیای آرومم کنی، وای داداشی، یه چیزی بهت بگم؟ من دلم نمیخواد دیگه توی این خونه زندگی کنم، از صدای دعوای مامان با داداش کوچیکه متنفرم، انگار یکی سرمو چسبونده به دیوار و داره ناخوناشو میکشه رو اون، اگه تو بودی دیگه م

ادامه مطلب  

افطاری همسایه  

امشب خونه همسایه افطاری دادن
من از غروب منتظر غذا بودم
اخه بوی غذا پیچیده بود به به.
اذان گفتن ساعت20:30 شد دیدم خبری نیست
گفتم مامان شام چی داریم خبری نیست
اخه خودشون مهمون دعوت کرده بودن 
بابا و داداش رفتن ..من و مامان و زن داداش خونه بودیم.
هیچی دیگه شام خوردم رفت ک دیدم غذا اوردن
گفتم امدی جانم ب قربانت ولی حالا چرا
حالا ک شام خورده ام حالا چرا 
مامان و زن داداش خیلی خندیدن
خوشمزه بود همراه با دوغ محلی و ریحون
به به عالی بود.نماز و روزه هاتون ق

ادامه مطلب  

مواجهه سازی  

#مواجهه_سازی رو بلدین که؟ یعنی اون چیزی که ازش واهمه دارین رو باهاش روبرو بشین تا براتون عادی بشه ، مثلا اگه من فکر میکنم برم فلان جا دق میکنم باید انقدر برم که ترسم بریزه تموم بشه ...‌ حالا من خودم میخوام یه تبصره به این روش اضافه کنم ... نه تنها بایدبریم اونجاهایی که میترسیم و اذیت میشیم بلکه باید خاطره خوب بسازیم اونجا ... اون خاطره های بد مثل هیولا عمل میکنه ، باید انقدر خاطره خوبِ روشن بسازیم که اون سیاهی ها رو بشوره ببره ... فکر میکنم جواب بده

ادامه مطلب  

یه مسافر جدید تو راهه  

چه زیارتی قسمتم شد
خدایاشکرت
مرسی امام رئوفم
خیلی چسبید
از طرفی دلم گرفته بود و مث بچه ای که مادرشو گم کرده احساس دلتنگی و تنهایی میکردم
خدارو هزاران بار شکر کردم بخاطر تحصیل از حرم دور نشدم
جونم بره از مشهد تکون نمیخورم
هروقت اراده میکنم میرم زیارت و اروم میشم
آسمونی ترین نعمت زمینی رو دارم
با ارزش ترین دارایی که جایگزینی هیج جا نداره
شیخ بهایی رم رفتم و به رسم همسایگی ادای دین کردم و متقابلا خواهش کردم روز مصاحبه هوادار باشن
خلاصه امشب شب

ادامه مطلب  

سارای 4 ساله ی عزیزتر از جانم  

سلام
داشتم بچهارو حاضر میکردم بریم بیرون. علیو تیشرتشو تنش کردم ولی نمیذاشت شلوارشو پاش کنم.انقد پاهاشو تکون داد داشتم کفری میشدم.سارام دید دارم عصبی میشم. اوومد طرفمون. گفت مامان اینجوری ک نیست. 
بعد علی رو برد اوون ور سالن. خابوندش رو زمین. پاهاشو صاف کرد. چسب مای بیبیشو محکم کرد. اروم اروم شلواررو تن داداش کرد. اینا همش تقریبن ده دقیقه یک ربع طول کشید. منم داشتم نگاش میکردم. تو کل این این تایم فقط قربون صدقه ی علی رفت و شلواررو تنش کرد. میگفت

ادامه مطلب  

خاطره  

من باهات خاطره دارم....
خاطره دردکمی نیست....
نمیشه گفت یه سری ازاتفاقانیفتاده....هیچوقت نمیتونی گذشتتوفراموش کنی شایدیکم فقط یکم نسبت بهش سردبشی ولی هیچوقت فراموش نمیشه حتی اگه تواوج خوشبختی باشی شک نکن یه جایی اینقدرعمیق بازبه یادت میاد که آه میکشی....منبع: http://betii.blogfa.com/

ادامه مطلب  

تب که کردم، یادم آمد هنوز برایم نمرده ای... :)  

سه روز تمام در تب سوختم. کابوس دیدم و هذیان گفتم و تو را در میان تمام این دردها داشتم. تو را در میان تمام کابوس هایم داشتم که گم ات می کردم و درست زمانی پیدایت می کردم که دست های مامان می آمد روی پیشانی ام. دست های مامان نرم بود و خنک. و بعد صدای گرم و نگرانش که می پرسید: بهتری؟ می خواستم به مامان بگویم: بهترم. اما هر بار تو در من شروع می کردی به حرف زدن. در ذهنم، همان جایی که تب داشت و می سوخت. چشمانم را می بستم و تب دوباره جان می گرفت. باید کاری می کرد

ادامه مطلب  

دل نوشته خاص  

تاوقتی خودت نبودنتو بهم یاددادی ....
به اینکه درنبودت چگونه زندگی کردم محکوممم نکن ....
((دلم براتمام ابجیاداداشم تومجازی تنگ شده یه زمانی مجازی بودیم اما واقعی تراززمان حال والا
داداش مجید
ابجی فرشته
مریم جون
داداش امیر
کویر جونم
نسیم جون
دلم براتون یه ذره شده 27/4/97منبع: http://khaleghisamim2.blogfa.com/

ادامه مطلب  

داداش داشتن با همه بدی هاش، خیلی خوبه:(  

آبان ماه بود که توی بدترین وضعیت روحیم بودم. اونقدر ناراحت و شکننده بودم، که یه شب، رفتم اتاق داداشم، و بغضم اونقدر یهویی ترکید که حتی خودمم تعجب کردم. و پنج دقیقه تو بغل داداشم که سال به سال بغلش میکنم، به شدیدترین نحوی که بلد بودم گریه کردم و داداشم فقط تو سکوت محکمتر بغلم میکرد. ولی بعدش سبک شدم. خیلی خیلی سبک...این روزا اینقدر فشار رومه که فک میکنم تنها چیزی که به دادم برسه، فقط و فقط همین زار زدن تو بغل داداشمه.منبع: http://justaglonk.blogfa.com/

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1